|
دستهای خالی
دستور دادم تا بدنم را بدون مومیایی به خاک سپارند تا ذره ذره وجودم خاک ایران را بوجود اورد
|
![]() مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت. شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم. مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد. ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر. تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است. ... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم طبقه بندی: ازاد،
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم طبقه بندی: معما، طنز، ازاد، داستان،
![]() اینجاسرزمین واژههای وارونه است جاییکه"گنج جنگ میشود درمان:نامرد میشود قهقهه"هق هق میشود اما دزد همان دزد است درد همان درد و گرگ همان گرگ... طبقه بندی: ازاد،
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش در حال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!!!! طبقه بندی: ازاد، طنز، داستان،
کمی از غسل زیر پیرهن ماند کمی از خون خشک بر بدن ماند کفن را در بغل بگرفت و بو کرد همان طفلی که آخر بی کفن ماند اللهم العن اول الظالم الظلم حق محمد وآل محمد و مماتی ممات محمد وآل محمد... انشاالله خزان زود هنگام و کبود شدن یاس بوستان پیامبر ، تسلیت باد .
یه عکسه خیلی خودمونی از مربی و چندتا از بازیکنانه تیم بارسلونا گذاشتم با اینکه خیلی ازشون خوشم میاد و از مسخره کردنشون ناراحت میشم اما واقعا وقتی این عکسو دیدم نتونستم جلو خودمو بگیرم از خنده روده بر شدم این عکس فقط یه جور شوخی با بازیکنان دوست داشتنیه تیم مورد علاقمه در ضمن امیدوارم امشب بارسلونا بازم مثله همیشه پیروز میدون باشه و پوزه رئالی های محترمو به خاک بسپاره واسه دیدنه عکس خیلی جالب برو ادامه مطلب! واسه دیدنش زود باش برو ادامه مطلب... طبقه بندی: طنز، ازاد، ورزشی،
طبقه بندی: ازاد، طنز، ورزشی،
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |